...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود



«فریاد سکوت»



در این سراچۀ عبث، هدف نوشتن است و بس


چو هر کلام بر زبان، طناب دار هست و بس



سمند سرکشم، ولی اسیر حبس واژه‌ها


کلام بر دهان من سکوت ساده بست و بس



سرشت مبهمی مرا به کوی آه می‌کشد


در این هوای دم‌به‌دم، نفس بهانه است و بس



پُرم ز حصر واژه‌ها، از این سکون بی‌صدا


تبربه‌دست شد قلم، سکوت دل شکست و بس



بسان جام پُرترک، لبالب از شکستنم


درون بغض بی‌کسی، شراب غم نشست و بس



چو دُور واپسین شدم، که مست راست بودنم


ندای زندگی کنون ز حبس تن برست و بس




1390/11/03


نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:52 توسط ندا نامدار | نظرات (0)