X
تبلیغات
زولا

...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

« ایستادگی »



مرا


این تک درخت شاخه‌بشکسته


بدون برگ و بی‌ریشه


در این وادی


در این بیگانه‌آبادی


رها کردند


صدا از دل برآوردم


که ای یاران


جوان‌مردان!


« نیازم ریشه در خاک است


همان یک قطرۀ آب است »


ولیکن در صدایم موج خواهش ریشه‌کن می‌شد


صدا در دل فنا می‌شد


در اعماق سکوتی تیره‌تر از قلب نامردان


_ همان یاران _


رها بودم


خزان‌ها آمد و بگذشت و من با زحمتی بسیار


تمام ریشۀ خشکیدۀ خود را به زیر خاک‌ها بردم


دوباره جان گرفتم


ریشه دادم من


و اینک


تک درخت سبز آن باغم



1380/8/29

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 14:13 توسط ندا نامدار | نظرات (0)