...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

« آدمک پوشالی »



تهی اطرافم چه پر از تنهایی است


یک نفس آدمکی می‌آید


بذر قهقاهۀ بی‌لطفش را


در هیاهوی خموشی‌هایم می‌کارد


و رها می‌سازد بافۀ عقدۀ دیرینش را



در میان لایه‌های روی هم تاخورۀ این کینه‌ها


مانده‌ام تنها چنین


با هق‌هقی بی‌انتها


گاه و بیگه نفسی می‌آید


یک نفس آدمکی می‌آید


بود آیا که دمی هم‌سفر هم‌نفسم بازآید؟!



1387/06/06

 
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 19:20 توسط ندا نامدار | نظرات (0)