X
تبلیغات
زولا

...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

« کنون برخیز و طالب شو »



تو را راهی دگر بنمایم ار اکنون به پا خیزی


از این خواب گران بهتر که برخیزی، به پا خیزی


که راکب‌ها سوار مرکبان تازان


_ چنان چون محرمان خواهان _


به شهر یار و یارانت بتازانی و خود تازی




تو را راهی سعادتمند بنمایم


اگر اندر پیش هستی


اگر اندر پی یک لحظه خلوت با خدا هستی


به دور از هر هیاهویی که جسم از آن خبر دارد



تو مرکب را بتازان تا بگویم از کدامین راه بازآیی


که روح از آن خبر دارد



اگر با نیتی خالص به راهش گام برداری


تو را حسی درونی ره‌نما گردد


تو را نوری به آن سرمنزل مقصود


در هر لحظه از عمرت نشان گردد


اگر خواهی که برخیزی



طلب از توست ای انسان


که بر جای خدا اندر زمین هستی و بنشستی


تو طالب باش


اندر وادی اول قدم بگذار


که رب تا وادی هفتم ز پیشت گام بردارد


رهت هموار فرماید


گهی هم گرچه می‌خواهی به راه دیگری لغزی


هم او دستت بگیرد تا به راه راست بازآیی



تو طالب باش گر اندر پی یک لحظه خلوت با خدا هستی


که هردم دست او گیری


از آن دم تا دم آخر


تو را آغوش او مأواست


از شر شیاطینی که در هر گوشه‌ای از این جهان


در شکل‌هایی مختلف


از هر رهی بر این بنی‌آدم هجوم آرند


گهی در قالب فکری


گهی اندر پی حسی


گهی پشت نقاب آدمی دل‌سوز


گهی پشت نگاهی سر به سر خاموش


گهی اندر پی یک آه هستی‌سوز


گهی در حکم یک حرفی که بیگه بر زبان رانی


گهی در قالب هر چیز کان را با دو چشم سر همی بینی و


گه هرگز نمی‌بینی



چو خواهی پس زنی از خویشتن این موج مواج شیاطینی


تو را دیگر توانی نیست


تو را یارای گامی نیست


تو را غیر از هبوط اندر دل تاریک سفلی‌ها


گریزی نیست


راهی نیست


مأوایی، پناهی نیست



کنون برخیز و طالب شو


بر این قفلی که بر درب نخستین است


غالب شو


از این دنیا که از آدم به جا مانده‌است 


فارغ شو


سپس چشمان دل بگشا و عاقل شو


به وادی لقاء‌الله نائل شو



1389/07/27

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 21:52 توسط ندا نامدار | نظرات (0)