...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود

« حضور پرترک »



به قاب خالی سکوت


غروب بی‌صدا نشست


دوباره دل بسی گرفت


سکوت بی‌صدا شکست


بهانۀ گذشته‌ها


به آسمان روانه شد


دوباره بغض‌های شوم


گلوی گریه را ببست



به رمز و راز هر غروب


قسم که غرق هق‌هقم


در این تبلور حضور


حباب نیستی نشست



هوای این شبانه‌ها


مرا به وهم می‌کشد


چه سرنوشت ساده‌ای


« حضور بی‌نفس شد و به ورطۀ فنا نشست »



غروب تیره‌تر شد و


شبان تیره هم رسید


سکوت در ره است و دل


ز حصر واژه‌ها برست



سکوت می‌کنم دگر


امید واپسین من


که این حضور پرترک


به عادت گذشته‌ها


به قعر نیستی رسید


دوباره در قفس شکست...



1389/12/07

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 22:02 توسط ندا نامدار | نظرات (0)