...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود



" تا رهایی یکی دو دم مانده ... " 



به اسارت کشیده ای ای دوست


سخت و شاهانه هر چه هستم را


تا رهایی یکی دو دم مانده


خط بکش بر تمام دلهره ها




قفل زندان بازوانت را


بشکن امشب ، هر آنچه باداباد


عزم رفتن نمیکنم ... هستم


وعده ی ما مسیر مهرآباد




باورم کن ... یقین بدان این بار


من، تو ام در شمایلی دیگر


فارغ از وصله های نامفهوم


منتظر ... تا بخوانی ام از سر



.

.

.

.


پنجه در پنجه ام فروبردی


از اسارت رها شدم انگار


دست ها در دو سوی پیکرمان


بر صلیبم کشیده ای این بار !




وعده دادی رها شویم آخر


از دو بودن ... دو من ... دو تن ای دوست


بر صلیب یگانگی حالا


من، تو ام گوییا ... تو، من ای دوست




ساکن معبد دلیم امروز


زنده ... بی قید و بند همچون باد


وربکش پشت گیوه ... راهی شو


وعده ی ما مسیر مهرآباد ...




1394.1.7

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394ساعت | 08:47 توسط ندا نامدار | نظرات (6)