X
تبلیغات
زولا

...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود



« برگرد جوخه منتظر حکم تیر توست ... »





لعنت  به من که خاطره ها را فروختم


یکباره شعله ور شدم از ریشه سوختم



آتش زدم به خرمن هر آنچه بین ماست


ای وای از زبان ... که از احساس من جداست



حالا که لای منگنه گیر است جان من


سوهان نزن تو حداقل بر روان من




حرف و حدیث تازه تری دست و پا نکن


بی معرفت ... برای جدایی دعا نکن



خروارها بهانه به خرجم نمی رود


افکار آمرانه به خرجم نمی رود



گفتی حریم آینه را تار کرده ام؟!


حال و هوای زار تو را خوار کرده ام؟!



دندان لق این همه تردید را بکن


آماده ی سفر نشو ، بیهوده جا نزن


.

.

.


رفتی و راه خویش گرفتی و رد شدی؟!


کی پشت پا زدن به دلم را بلد شدی؟!



برگرد جوخه منتظر حکم تیر توست


این لاشه تا نهایت دنیا اسیر توست



برگرد ماشه را بکش آب از سرم گذشت


شلیک کن ... که بغض دلم بی صدا شکست


.

.

.


دیگر حریم آینه را " ها " نمی کنم


از سر گناه وارده را وا نمی کنم 



هی در مسیر رد شدنت پر نمی کشم


در کوچه باغ خاطره ات سر نمی کشم 



آرام سر به جوخه ی تسلیم می نهم


حکم  آن چه خواستی بده ... من ... جا ... نمی زنم ... 






1395.2.11

نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت 1395ساعت | 20:29 توسط ندا نامدار | نظرات (3)