...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود


« اقرارنامه »

دیگر تمام شد، مچ خود را گرفته ام


در پیچ و تاب گردنه ی نفس بد سرشت


مانند استخوان دو شاخی که در گلوست


دیری است مانده ام به گلوگاه سرنوشت




زندانی توالی تردیدها شدم


میدان بسته ای که به آخر نمی رسد


روحی که آش و لاش شد از سنگ سار شک


حتی به مرز سایه ی سنگر نمی رسد




گفتم که زیر و رو کنم احساس خویش را


آن شب تبر به دست به سوی تو آمدم


میخواستم که ضربه ی آخر به دست تو...


اقرار می کنم به هوای تو آمدم




با دیو خشم و کینه گلاویز بودم و...


پایم به دام ذهن تبه کار گیر کرد


تا آمدم که... وای... تبر... مشت باز من


شکم مرا در اوج حقارت اسیر کرد




تیر از کمان رها شد و حرمت به باد رفت


قلبی شکست در پی آوار واقعه


من ماندم و ندای درون، حسرتی عمیق


چشم انتظار بخشش و... پاسوز فاجعه




حالا مدام در پی ایمان گم شده


حس تو را عجیب ورانداز می کنم


شاید به فصل تازه تری از یقین رسم


از اصل اعتماد تو آغاز می کنم...





1392/10/29

نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392ساعت | 22:06 توسط ندا نامدار | نظرات (0)