X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

...آغازی دیگر

... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود



« برگرد جوخه منتظر حکم تیر توست ... »





لعنت  به من که خاطره ها را فروختم


یکباره شعله ور شدم از ریشه سوختم



آتش زدم به خرمن هر آنچه بین ماست


ای وای از زبان ... که از احساس من جداست



حالا که لای منگنه گیر است جان من


سوهان نزن تو حداقل بر روان من




حرف و حدیث تازه تری دست و پا نکن


بی معرفت ... برای جدایی دعا نکن



خروارها بهانه به خرجم نمی رود


افکار آمرانه به خرجم نمی رود



گفتی حریم آینه را تار کرده ام؟!


حال و هوای زار تو را خوار کرده ام؟!



دندان لق این همه تردید را بکن


آماده ی سفر نشو ، بیهوده جا نزن


.

.

.


رفتی و راه خویش گرفتی و رد شدی؟!


کی پشت پا زدن به دلم را بلد شدی؟!



برگرد جوخه منتظر حکم تیر توست


این لاشه تا نهایت دنیا اسیر توست



برگرد ماشه را بکش آب از سرم گذشت


شلیک کن ... که بغض دلم بی صدا شکست


.

.

.


دیگر حریم آینه را " ها " نمی کنم


از سر گناه وارده را وا نمی کنم 



هی در مسیر رد شدنت پر نمی کشم


در کوچه باغ خاطره ات سر نمی کشم 



آرام سر به جوخه ی تسلیم می نهم


حکم  آن چه خواستی بده ... من ... جا ... نمی زنم ... 






1395.2.11

نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت 1395ساعت | 20:29 توسط ندا نامدار | نظرات (2)


" رویا "



کاش برگردی و این غائله را ختم کنی


عاقبت قصه ی این فاصله را ختم کنی



مشت محکم به در گاله ی مردم بزنی


پچ پچ و حرف و حدیث و گله را ختم کنی


 

راه و رسم سفر از حافظه ام پاک کنی


بنشینی نفسی...  ولوله را ختم کنی



ریش و قیچی همه در دست خودت باشد و باز


قصد رفتن نکنی... مسئله را ختم کنی



یک دل سیر نگاهم بکنی ... بغض کنم


خشم خارج شده از حوصله را ختم کنی



بگذاری که در آغوش تو سرریز کنم


تا ابد مرثیه ی باطله را ختم کنی



همه ی خواب و خوراکم شده ای سی سال است


فرصتی نیست که این مشغله را ختم کنی



کاش از قافله ی مرگ جدا می ماندی


نشد افسوس ... که این غائله را ختم کنی ....



1395.1.5

نوشته شده در جمعه 6 فروردین 1395ساعت | 21:58 توسط ندا نامدار | نظرات (3)



" تا رهایی یکی دو دم مانده ... " 



به اسارت کشیده ای ای دوست


سخت و شاهانه هر چه هستم را


تا رهایی یکی دو دم مانده


خط بکش بر تمام دلهره ها




قفل زندان بازوانت را


بشکن امشب ، هر آنچه باداباد


عزم رفتن نمیکنم ... هستم


وعده ی ما مسیر مهرآباد




باورم کن ... یقین بدان این بار


من، تو ام در شمایلی دیگر


فارغ از وصله های نامفهوم


منتظر ... تا بخوانی ام از سر



.

.

.

.


پنجه در پنجه ام فروبردی


از اسارت رها شدم انگار


دست ها در دو سوی پیکرمان


بر صلیبم کشیده ای این بار !




وعده دادی رها شویم آخر


از دو بودن ... دو من ... دو تن ای دوست


بر صلیب یگانگی حالا


من، تو ام گوییا ... تو، من ای دوست




ساکن معبد دلیم امروز


زنده ... بی قید و بند همچون باد


وربکش پشت گیوه ... راهی شو


وعده ی ما مسیر مهرآباد ...




1394.1.7

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 فروردین 1394ساعت | 08:47 توسط ندا نامدار | نظرات (6)




«  ... کسی عین خیالش نیست ... »




هزاران بار می میری، کسی عین خیالش نیست


از این دل مردگی سیری، کسی عین خیالش نیست




سطوح هستی ات بی وقفه با هم در ستیزند و


تو با پس لرزه درگیری، کسی عین خیالش نیست




شبیه داستان فیل در خاموشی دانش


سراغ از نور می گیری، کسی عین خیالش نیست




مترسک وار در جالیز دنیا بی هدف ... سرپا ...


اسیر چنگ تقدیری، کسی عین خیالش نیست





در این خوف و رجا آن قدر سرگردان و حیرانی


که خود در حال تبخیری، کسی عین خیالش نیست




میان پنجه ی افکار و احساسات بیهوده


چه بیرحمانه زنجیری، کسی عین خیالش نیست




نشان از وحدتی دیرینه در آیینه می بینی


ولی مغلوب تکثیری، کسی عین خیالش نیست




سماجت می کنی با خویش می جنگی و هر لحظه


هزاران بار می میری، کسی عین خیالش نیست ...







1392.12.15

نوشته شده در شنبه 16 اسفند 1393ساعت | 19:40 توسط ندا نامدار | نظرات (4)



« سکوتم شکست و غزل پا گرفت ... »





او هم به سهم خود به سکوتم کشید و رفت



رندانه شاه سرکش دل را برید و رفت



بر آس زخم خورده ی دل برگ سر زد و



آخر نقاب چهره ی خود را درید و رفت



وقتی به یمن شانس حکومت به او رسید



گرگی شد و به جان محبت پرید و رفت



احساس و مهر و عاطفه را دور زد - چه حیف -



بغض و غرور له شده ام را ندید و رفت



هر دست را به لطف تقلب برنده شد



حاکم کتی به جای صدارت خرید و رفت



افتاد از نگاه من و چشم این و آن



در پیله ی نمور جهالت خزید و رفت ...





1393.10.11

نوشته شده در جمعه 12 دی 1393ساعت | 22:29 توسط ندا نامدار | نظرات (4)



« حیف از امانتی که به انسان سپرده شد... »




این روزها حقیقت قرآن عوض شده


رمز و رموز خلقت انسان عوض شده



این روزها تمامی ادیان غریبه اند


حتی اصول ساده ی ایمان عوض شده



آدم طلایه دار گناه است و بی گمان


اسباب مکر و حیله ی شیطان عوض شده



گویی خلیفه ای که خدا آفریده بود


در قالب مجازی دوران عوض شده



حیف از امانتی که به انسان سپرده شد


آن عهد... آن قرار چه ارزان عوض شده...



............................




1393/06/12

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 شهریور 1393ساعت | 19:41 توسط ندا نامدار | نظرات (7)



« رگبار فصلی »



کمی خسته از روزگارم... همین


به رگبار فصلی دچارم... همین



نه کوهی... نه چاهی پذیرای من...


که لبریز داد و هوارم... همین



شبیه نفس های نااستوار


به اجبار، در احتضارم... همین



همان قوز ِ بالای قوزم مدام


که جای به جایی ندارم... همین



چه گویم از آوای تنهایی ام؟


که هم بغض حلقوم تارم... همین



حضور نچسبی شدم سال هاست...


... و بازنده ی این قمارم... همین



زمان سفر کاش سر می رسید


معلق در آغوش دارم... همین...





1393/03/05

نوشته شده در سه‌شنبه 6 خرداد 1393ساعت | 16:48 توسط ندا نامدار | نظرات (12)


« آوار واژه ها » 



من از شکست آینه ها حرف می زنم 


از بغض در سکوت خدا حرف می زنم 



وقتی هوار می کشم " آوار واژه هاست "

 

از مرگ بیهوای صدا حرف می زنم 



در جشن گفته های به ظاهر شنیدنی 


از کفن و دفن عهد و وفا حرف می زنم 



یک آن اگر کنار کشیدم هوس نبود... 


از زخمه های جور و جفا حرف می زنم 



هر بار نقره داغ شدم در میانتان 


چون بر خلاف میل شما حرف می زنم 



گیرم که زورتان به هرس کردنم رسید 


من از جوانه های ریا حرف می زنم 



بیهوده پای لنگ زبان را بریده اید 


چون با نگاه غرق دعا حرف می زنم... 




1393/2/25

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393ساعت | 00:59 توسط ندا نامدار | نظرات (3)


« تاریخ انقضا »




امروز روز آخر پیوند ما دو تاست


از این به بعد عرصه ی تقدیر ما جداست



راهی که رفته ایم به آخر نمی رسد


چون سرنوشت ضامن اصلی ماجراست



وقتی که اعتماد به بن بست می رسد


آن جا شروع تازه ی بحث و گلایه هاست



رو شد حقیقتی که اسیر نقاب بود


دیگر زمان مصرف تو رو به انقضاست



حرفی نمانده... بغض مرا بیش تر نکن


هی دست و پا نزن که بمانی... سفر به جاست



کاری نکن که حرمت آیینه بشکند


رد شو... برو... که بودنت از ابتدا خطاست




1392/12/11

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند 1392ساعت | 19:51 توسط ندا نامدار | نظرات (7)


« بغضی نشسته بیخ گلوگاه بودنم »




بغضی نشسته بیخ گلوگاه بودنم


شاید بهانه ای ست برای سرودنم



یک حرف درمیان، به دلم طعنه می زنم


از آن که در نگاه تو یک دانه ارزنم



گاهی به پرتگاه شماتت رساندی ام


شرمنده از خودم شدم، از این که یک زنم



با ته نشین خاطره ها سر نمی کنم


هر بار وعده می دهی تا وقت خرمنم



با دست اگر که پس زدی با پا کشاندی ام


دیگر نگو که باعث و بانی فقط « منم »



حالا اگر که رفتنم قصد نهان توست


باشد به چشم، راهی هر کوی و برزنم...




1392/12/09


نوشته شده در جمعه 9 اسفند 1392ساعت | 22:17 توسط ندا نامدار | نظرات (5)


« ...  هیچ نیست »




تازگی ها وسعت دنیا به چشمم هیچ نیست


زندگی غیر از کلافی کور و درهم هیچ نیست 



هر چه بر لوح حقیقت طرح انسان می کشم


حاصل کارم به جز تصویر مبهم هیچ نیست 



پشت سر را... پیش پا را... زیر و رو کردم ولی


جز نماد رد پای محو آدم هیچ نیست



سایه ی تقدیر سنگین است اما چاره چیست؟! 


سهمم از دنیای همراهان همدم هیچ نیست



ذوب شد بود و نبودم در هجوم شعله ها


مرهم زخمم به غیر از اشک نم نم هیچ نیست



در مسیر بی کسی با پای لنگان می روم


چون در آخر جز وداعی تلخ و محکم هیچ نیست...  




1392/12/08

نوشته شده در جمعه 9 اسفند 1392ساعت | 13:16 توسط ندا نامدار | نظرات (3)

« شاعر بی صدا »



گفت : سکوت کن، بمان؛ حرف طناب دار توست


زنده به مرگ واژه ای، کار به اختیار توست



حال که حکم کرده ای فرصت اعتراض نیست


مجرمم و جزای من مایه ی افتخار توست



شاعر بی صدا شدم، وارث واژه ی سکوت


لاشه ی پاره پاره ام حاصل اقتدار توست



میوه ی اعتماد من دست خوش هوس نشد


ریشه ی شک در این میان روزه ی شبهه دار توست



سایه به سایه آمدم لنگ زنان کنار تو


علت ماندنم فقط شانه ی بردبار توست



رد شو از این گلایه ها شاه غزل سرای من


حرف نمی زنم بمان، کار به اختیار توست...




1392/11/25

نوشته شده در سه‌شنبه 29 بهمن 1392ساعت | 21:16 توسط ندا نامدار | نظرات (1)


« گریزی نیست انگاری... »



شبیه مسلخ خونین اعدامم


پر از تشویش خاطر


اضطراب کال بی پایان


به روی شاخه ی تردیدهای خشک بی حاصل...



نگاه خیره ام ماسیده بر تصویر دردآلود یک انسان


که با اجبار سوی سایه ی تقدیر می لنگد


و می غرد درون خندق دل بی صدا اما...



گریزی نیست انگاری...


زمین ذات من این روزها خونین ترین محصول را دارد


خلاف میل آدم ها...


خلاف میل آدم ها...



1392/11/25

نوشته شده در سه‌شنبه 29 بهمن 1392ساعت | 21:10 توسط ندا نامدار | نظرات (3)


« اقرارنامه »

دیگر تمام شد، مچ خود را گرفته ام


در پیچ و تاب گردنه ی نفس بد سرشت


مانند استخوان دو شاخی که در گلوست


دیری است مانده ام به گلوگاه سرنوشت




زندانی توالی تردیدها شدم


میدان بسته ای که به آخر نمی رسد


روحی که آش و لاش شد از سنگ سار شک


حتی به مرز سایه ی سنگر نمی رسد




گفتم که زیر و رو کنم احساس خویش را


آن شب تبر به دست به سوی تو آمدم


میخواستم که ضربه ی آخر به دست تو...


اقرار می کنم به هوای تو آمدم




با دیو خشم و کینه گلاویز بودم و...


پایم به دام ذهن تبه کار گیر کرد


تا آمدم که... وای... تبر... مشت باز من


شکم مرا در اوج حقارت اسیر کرد




تیر از کمان رها شد و حرمت به باد رفت


قلبی شکست در پی آوار واقعه


من ماندم و ندای درون، حسرتی عمیق


چشم انتظار بخشش و... پاسوز فاجعه




حالا مدام در پی ایمان گم شده


حس تو را عجیب ورانداز می کنم


شاید به فصل تازه تری از یقین رسم


از اصل اعتماد تو آغاز می کنم...





1392/10/29

نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392ساعت | 22:06 توسط ندا نامدار | نظرات (0)


( برادر عزیزم « نوید جان »

سپاسگزارم از وقتی که صبورانه و بی منت برای ویرایش این دلنوشته صرف کردین

امیدوارم بتونم به درستی قدردان زحماتتون باشم )






« بی تاب رفتنم اجلم را صدا کنید »





بی تاب رفتنم اجلم را صدا کنید


آیینه را از آه نهانم جدا کنید



روحم که در تجرد مطلق رها شده


قصری برای این تن خاکی بنا کنید



وقتی به سنگ سخت لحد سجده می برم


« یس » و « حمد » خوانده برایم دعا کنید



با طبع سرد خاک کنار آمدم ولی


این طبع را به حرمت « قرآن » دوا کنید...



*****

این بغض در حریم غزل جا نمی شود


با من به سبک تازه تری اقتدا کنید



*****

با مثنوی هوای غزل تازه می شود


شعرم به لطف درد خوش آوازه می شود



بی وقفه پا به پای قلم گریه می کنم


بر حال و روز زار دلم گریه می کنم



بغضم مجال از تو سرودن نمی دهد


اشکم به واژه فرصت بودن نمی دهد



زندانی سکوتم و در دخمه ی زمان


زخمی تر از همیشه ام از زخمه ی زبان



خون می خورم مدام ولی دم نمی زنم


گنداب عمر طی شده را هم نمی زنم



این حرف های کهنه مجابم نمی کنند


دیگر اسیر وهم سرابم نمی کنند



حالا گلیم خاطره ها زیر پای توست


انبوه تار و پود جدا زیر پای توست



از عرش تا به فرش... همین کل ماجراست


آغاز یک حقیقت پوشیده در « چرا » ست



سنگم ولی صبورترینم برای تو


اقرار می کنم که شکستم به پای تو



روحم ترک ترک شده از لرزه های غم


دیگر صدای ترد شکستن نمی دهم



گویی هنوز بند دلم پاره می شود


وقتی که در هوای تو آواره می شود



کوه یخ غرور تو را آب می کنم


آن دم که « باورم به تو » را خواب می کنم



شک می کنم به تو، به خودم، هر چه بین ماست


این شک درست مثل خوره... گرچه نا به جاست



حسم که کال مانده به چیدن نمی رسد


در مسلخ زبان به شنیدن نمی رسد



دیگر شکنجه ای ست تنفس بدون تو


در انتظار مرگ، کفن بر تنم، نرو



پنهان شدی و... بهت مرا هیچ کس ندید


آن جا که دست های درختان به هم رسید



حالا که بند ناف تو از من جدا شده


روح و روان من به جنون مبتلا شده



اما به عمق فاصله دامن نمی زنم


با داس شک به ریشه ی خرمن نمی زنم



بی خود حریم آینه را نم نمی کنم


دم نوش خاطرات تو را دم نمی کنم



آرام می نشینم و تسلیم می شوم


در مختصات واقعه ترسیم می شوم...




*****

بغضم به لطف شعر مداوا نشد ولی...


در قاب « مثنوی و غزل » جا نشد ولی...



این پرسه های هرز قلم صادقانه بود


باور نکن که بغض دلم بی بهانه بود



وقت سفر رسیده برایم دعا کنید


بی تاب رفتنم اجلم را صدا کنید...




1392/09/18

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1392ساعت | 23:08 توسط ندا نامدار | نظرات (7)





« این بار هم برای سکوتم دعا کنید »



این بار هم برای سکوتم دعا کنید


جانم به لب رسیده خدا را صدا کنید



از زندگی کنار شما زجر میکشم


داری برای رفتن من دست و پا کنید



تا کی به تیغ تیز زبان زخم میزنید؟


تیر خلاص چله ی خود را رها کنید



از گوشه و کنار شنیدم که... تهمت است


این وصله های بی سر و ته را جدا کنید



انگار در سکوت خدا برد با شماست


باشد... شما برای هبوطم دعا کنید!!!




1392/07/18

نوشته شده در یکشنبه 21 مهر 1392ساعت | 14:01 توسط ندا نامدار | نظرات (29)


« من با خودم به وسعت دنیا غریبه‌ام »



امروز بی‌صداتر از آئین آینه


در سایه‌سار سادۀ افکار


                      در سکوت


                             بی‌پرده در زلالی احساس با توام



حس دوگانه‌ای به دلم طعنه می‌زند


من با خودم به وسعت دنیا غریبه‌ام



می‌جویم آن سواحل در زیر آب را


با آن‌که دفن می‌شوم



                     اما...


                       راه گریز نیست


                                 می‌جویمت مدام


                                            در کام ماسه‌ها...



من در تو گم شدم


در لایه‌های درهم بی‌پاسخی هنوز


آواره در سؤال و جوابی که مبهم است


پابند یک نگاه...


در پیچ و تاب حلقۀ زنجیر سرنوشت...


در عمق آن شبی که نشستم کنار عشق...


در جسم دل‌شکستۀ دنیای بدسرشت...


                            من در تو گم شدم


                                       در خاطرات تو...




بیگانه‌ای چرا؟!


         من می‌شناسمت


                 آری هنوز هم


                     در تار و پود من


                         پرز غریب بودنت آزار می‌دهد...




من با توام هنوز


با زخم کهنه‌ای که به جانم نشانده‌ای


                              هم‌راز و هم‌صدا


                                         آواره‌ام هنوز...


                                                  آواره‌ام هنوز...




1392/06/24





نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور 1392ساعت | 23:43 توسط ندا نامدار | نظرات (9)





« رسیده کارد به اعماق استخوانم باز »




دوباره لحظۀ اعدام و بغض، جلاد است


و زخم کهنۀ من پابه‌جفت در یاد است



رسیده کارد به اعماق استخوانم باز


تمام سهم من از روزگار غمباد است



کلاف درهم عمرم عجیب پیچیده


به حس و حال حضورم که جمع اضداد است



اگرچه سنگ صبورم در آسیاب زمان


ولی طنین سکوتم در اوج فریاد است



در امتداد غمم بیستون به درد آمد


هجوم تیشه به جانم نمود بیداد است



حباب هستی من با تلنگری واداد


چنان‌که بود و نبودم سوار بر باد است




چه شد شهامت من در دقایق آخر؟!


که شوکران تو را سرکشیدن آزاد است




حدیث رفتن و راحت شدن حقیقت نیست


همیشه لاف زدن رسم آدمیزاد است...






1392/06/20



نوشته شده در جمعه 22 شهریور 1392ساعت | 22:29 توسط ندا نامدار | نظرات (4)

« باز هم اذان صبح ... »




  باز هم اذان صبح


                  لحظۀ خدافظی...




  سالهای سال رفت


                سالهای بیقرار


                     از عبور گنگ و ساکت شما گذشت




  هیچ حس مبهمی در این میان نمانده است


                                    ساده می‌نویسمت...




  خالی‌ام


         تمام « بیست و نه » سکوت سال را


                          از حضور خاطرات کودکانه با شما...




  سهم من در این جهان


             غیر تکه سنگ تیره‌ای


                    نماد بودنی بدون لحظه‌ای نمود


                                         از شما چه بود؟!!



  هیس!!!


           ساکتم


                 نترس!!!




  سالهای سال


       در کلاس زندگی


             در تمام تار و پود بی‌نشانه از شما


                               قطرۀ سکوت را چکانده‌اند:


  « بگذر از نیاز خود...


             حق تو حضور صادقانۀ پدر نبود


                             بگذر از سؤال‌های بی‌جواب...


                                                       بگذر از... »


               



                          باز هم اذان صبح


                                       لحظۀ خدافظی...

 




1392/06/11 


( بیست و نهمین سالگرد فوت پدر )



نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور 1392ساعت | 22:22 توسط ندا نامدار | نظرات (10)


( برادر عزیزم « نوید جان » بینهایت سپاسگزارم که مثل همیشه

و شاید بیش از همیشه در نوشتن این غزلواره راهنماییم کردین )






« ای کاش آسمان غزل گریه می‌سرود ... »




در بین این جماعت مفلوک بی‌وجود


انسان بسان وصلۀ ناجور می‌نمود



ابلیس قبله‌گاه شد و جای حق نشست


چون گوی اعتقاد دوصد بنده را ربود



عمریست بوی کهنۀ کافور می‌دهیم


سهم زمین تنفس این لاشه‌ها نبود



حتی نماز میتمان را زمانه خواند


برباد شد اذان نخستینمان چه زود!



وقتی که روزگار عزادار آدم است


دیگر گلایه کردنم از این و آن چه سود؟!



باید برای بغض خدا سالها گریست


ای کاش آسمان غزل گریه می‌سرود...




1392/05/24





نوشته شده در پنج‌شنبه 31 مرداد 1392ساعت | 21:10 توسط ندا نامدار | نظرات (8)





« پروانه شد حقیقت انسان و پر کشید »





پروردگار پیلۀ تن را که آفرید


پروانه شد حقیقت انسان و پر کشید



آبی به آسیاب زمین و زمان نریز


چون دورۀ نمایش انسان به سر رسید



باید سکوت را بخرم جای واژه‌ها


شاید زمانه حرف مرا بی صدا شنید



ایوب هم از این همه صبرم کلافه شد


پیراهن امید مرا بی نتیجه دید



جشنی برای بغض فروخورده‌ام گرفت


چون لحظۀ تولد هر قطره‌اش رسید...




1392/05/06

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392ساعت | 14:00 توسط ندا نامدار | نظرات (12)





« حتی به قدر یک سر سوزن مهم نبود »



گیرم که وعدۀ سر خرمن مهم نبود


آن واژه‌های فاصله‌افکن مهم نبود



فصل درو که مزرعه آبستن تو بود


محصول مهر و عاطفه چیدن مهم نبود؟!



اعدام شد زلالی احساس ساده‌ام


آن‌جا که بی محاکمه کشتن مهم نبود



باور نمی‌کنم که حضورم برای تو


حتی به قدر یک سر سوزن مهم نبود



رفتم که سربه‌ نیست شوم در عبور عمر


چون امتداد لحظۀ « بودن » مهم نبود



نابرده‌رنج گنج مرا هم به باد داد


هرچند قدر دانۀ ارزن مهم نبود!



وقتی که دستۀ تبر از جنس چوب بود


دیگر نبود و بود تبرزن مهم نبود ...




1392/04/29


نوشته شده در شنبه 29 تیر 1392ساعت | 18:37 توسط ندا نامدار | نظرات (5)

« ذهن پریشان »




سکوت و سایۀ تردید و لختی ساعت


نشسته گوشۀ سلول فکرهای تباه


کلاف درهم تکرارهای روزانه


به دست‌های هنرمند روزگار سیاه




اسارتی ابدی در نمایش اوهام


و پرسه‌های مداوم به ناکجاآباد


حراج لحظۀ «حال» و خرید «آینده»


هجوم لشکر بغض و «گذشته‌ای» بر باد




درون قبر زمان دست و پا زدن هر روز


و مرگ لحظه به لحظه در این سکون از سر


به حکم «زنده‌به‌گوری» که باز صادر شد


به دست «ذهن پریشان» من دم آخر





1392/04/22


نوشته شده در شنبه 22 تیر 1392ساعت | 17:10 توسط ندا نامدار | نظرات (5)





« شاید سکوت وارث فریاد ما شود »




گیرم که آه سرزده جلاد ما شود


این بغض کال علت غمباد ما شود



وقتی که واژه‌ها به سر دار می‌روند


شاید سکوت وارث فریاد ما شود



چون حکم دادگاه دو عالم علیه ماست


جرم نکرده عاقبت ایراد ما شود



فصل درو که می‌رسد انگار روزگار


با هرچه داس قاتل بنیاد ما شود



در برزخی میانۀ اجبار و اختیار


حتی بهشت مدفن اجساد ما شود



این رسم خاک ماست که ایمان و ارتداد


پس‌ماندۀ عقاید اجداد ما شود



فرقی نمی‌کند که دعا، آیه یا که ذکر


در زیر لب عبارت اوراد ما شود



وقتی خدای کعبۀ دل را نجسته‌ایم


این قبله‌گاه خانۀ اضداد ما شود



آن لحظه که حقیقت این نفس رو شود


شیطان فرشته‌ای‌ست که همزاد ما شود



چون کشتی فناشده در گل نشسته‌ایم


نوحی مگر بهانۀ امداد ما شود



حالا که واژه‌ها همه تکرار مطلق است


شاید سکوت وارث فریاد ما شود





1392/04/17

نوشته شده در سه‌شنبه 18 تیر 1392ساعت | 00:33 توسط ندا نامدار | نظرات (7)





« این بار هم سکوت تو راهی به ناکجاست »




بغضی درون حنجره فریاد می‌زند


پژواک اعتراض مرا داد می‌زند




گویی که آب و خاک و هوا هم‌نوا شدند


با انعکاس حسرت من هم‌صدا شدند




بر سنگ قبر خاطره‌ها سنگ می‌زنم


انگار در نبود تو آهنگ می‌زنم




مضراب هرزه گوش به فرمان نمی دهد


دیگر به سیم و کوک دلم جان نمی دهد




دستان خسته زخمۀ ناجور می‌زنند


نت‌ها نوای غمزده در شور می‌زنند




این فاتحه به کنج زبان از ازل نشست


این سوگنامه جای هزاران غزل نشست




حالا کنار سنگ مزاری قرارمان


شمعی، گلی، گلاب و... ندای نرو، بمان!




بیهوده با خیال تو هم‌گام می‌شوم


در جست‌وجوی نام تو بدنام می‌شوم




آرامگاه آخر من گور سرد توست


تقدیر من پیامد هر رویکرد توست




ای آن‌که با حریم سکوت آشناتری


در قیل و قال آدمیان بی‌صداتری




آتشفشان عاطفه‌ات سرد شد چه زود!


جرمی که مرتکب شده بودم بگو چه بود!




این سایه‌سار تیرۀ ابهام تا کجاست؟!


این بار هم سکوت تو راهی به ناکجاست!




بشکن طلسم فاصله‌ها را قیام کن


این قصه را به حرمت آدم تمام کن




1392/03/27

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر 1392ساعت | 12:36 توسط ندا نامدار | نظرات (7)




« تخته‌نرد »



تاس‌های پشت هم


تخته‌نرد روزگار


مهر‌های تیره‌روشنی کنار هم در انتظار


چرخشی در اضطراب


لحظه‌های بیقرار بیقرار

.

.

.

.


لذت شگرف برد پیش رو


علت نهان هر هجوم و تاخت


یا که تلخی سکوت خفته در نهاد باخت

.

.

.

.


6 و 5 و 4 و...


پشت هم عدد، شماره یا رقم...


برگۀ عبور مهره‌های تیره روشنی که در خیال سبقت از کنار هم


لحظه‌های این نمایش نمادگونه را به سر کنند و


هم‌سرشت هم‌قطار خویش را


با هجوم نفرتی عمیق


زیر گام‌های آهنین و سخت و سردشان


به زیر سلطۀ غرور نا‌به‌جای‌خود گرفته


عاقبت


از حضور در زمانه برکنار و بی‌نصیب


مستطیل تنگ و تار و تیره‌ای


تمام سهمشان شود از این حضور بی‌نتیجه در زمین

.

.

.

.


تاس‌های پشت هم


تخته‌نرد روزگار


بازی نمادگونه‌ای به نام زندگی در این دیار


سرنوشت مهره‌های بیقرار


بی‌نصیب و برکنار...



1392/02/31

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت | 23:44 توسط ندا نامدار | نظرات (6)




« پادشاه سرزمین واژه‌ها »



پادشاه سرزمین واژه‌ها



می‌ستایمت که در تمام لحظه‌ها



ساده‌ای به رنگ خلوت شبانه با خدا




ای زلال قطره‌های آب



لذت نهان گام‌های بیقرار تشنه‌ای پی سراب



طعم دلنشین جرعه جرعه سر کشیدن شراب



ای سرشت پاک ناب



هم‌نشین آفتاب



در حریم مه‌گرفتۀ شبانه‌های بی‌فروغ من



طلوع کن



و جاودانه‌تر بتاب...





1392/02/20
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت 1392ساعت | 14:21 توسط ندا نامدار | نظرات (5)

( استاد عزیزم « نوید جان » بینهایت سپاسگزارم که با خلق شاهکار « بی‌انتهای من » 


شوق سرودن این غزل-مثنوی رو درونم ایجاد کردین و با راهنمایی‌های خالصانه‌تون


مثل همیشه در تک‌تک لحظات سرودن همراهم بودین )








« سهم من از عبور تو پس‌لرزه بود و بس ... »




در انتظار لحظۀ ناب رسیدنم


دلتنگ جرعه جرعه تو را سرکشیدنم



طومار گنگ فاصله را تا به انتها


صد بار دوره کردم و ماندم در ابتدا



سرمشق خاطرات تو آغاز تازه شد


پژواک نام پاک تو اعجاز تازه شد



گنج نهفته در دل ویرانه‌های جان


معیار اعتبار منی در دلم بمان



با شوق اکتشاف تو آغاز می‌شوم


خاکم که در حریم تو ممتاز می‌شوم



مرداب راکدم که به دریا رسیده‌ام


دریا به بیکرانی روحت ندیده‌ام



همراز پرسه‌های غریب شبانه‌ام


من رهسپار راه تو با هر بهانه‌ام



در خلسۀ نگاه تو مصلوب می‌شوم


در هجمۀ خیال تو مغلوب می‌شوم



اعجاز تازه‌ای به عصای‌ تو می‌شوم


آمین لحظه‌لحظه دعای تو می‌شوم




***************



در رفت و آمدی که نشانی ز حکمت است


گهوارۀ حضور تو بی‌شک کرامت است



گیرم سؤال زندگی‌ام پاسخی نداشت


تقسیم و ضرب و جمع تو با من غنیمت است



حالا که پر کشیده دلت از هوای من


ردی که مانده جای تو بغض و ملامت است



در زیر بار حادثه خطی شکسته‌ام


تنها یقین من که تویی راست‌قامت است



آواره بی تو راهی صحرای محشرم


هر لحظه‌ام بدون تو نقش قیامت است




***************



سهم من از عبور تو پس‌لرزه بود و بس


روحم کویر زخمی هرروزه بود و بس



در سجده‌گاه  من اثری از ظهور توست


خلق من از صلابت حس حضور توست



عالم اگر به حرمت آدم سرشته شد


تقدیر من به حرمت نامت نوشته شد



روح دوباره‌ای که به خاکم دمیده‌ای


تجدید بیعت از دل و جانم شنیده‌ای



تبعیدی زمینم و در سایۀ دعا


هم‌ریشه با تو هستم و همسایه با خدا




1392/02/17

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت 1392ساعت | 23:48 توسط ندا نامدار | نظرات (9)

« تا فصل بیقراری چیدن که می‌رسی ... »



در بستر حریر تنت رام می‌شوم


با بوسه‌های ناب تو آرام می‌شوم



در حبس عاشقانۀ آغوش امن تو


بی آن‌که متهم شوم اعدام می‌شوم



تا فصل بیقراری چیدن که می‌رسی


بر شاخه سیب وسوسه‌ای خام می‌شوم



حالا که در طلسم زمان خواب رفته‌ای


هر شب اسیر خلسۀ اوهام می‌شوم



عمری است بند می‌زنم این زخم کهنه را


تا سرکشم تمام تو را، « جام »  می‌شوم



در راه بازگشت تو شب‌پرسه می‌زنم


با حسرت عبور تو همگام می‌شوم



در گرگ و میش تیرۀ این انتظارها


خورشید بیقرار لب بام می‌شوم



در جست‌وجوی منطق دردم که عاقبت


بی‌ تو اسیر فلسفۀ دام می‌شوم




1392/02/19
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت 1392ساعت | 12:32 توسط ندا نامدار | نظرات (6)

« کلید؟! »



درهای بسته را


دستی برای فتح و گشایش نمانده‌است


افسوس از کلیدهای به ظاهر گره‌گشا...



1392/01/20




نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 01:53 توسط ندا نامدار | نظرات (0)





« سکوت حنجره‌ها را کسی نمی‌فهمد »




فغان که بغض خدا را کسی نمی‌فهمد!


دلیل مرگ دعا را کسی نمی‌فهمد؟!



مدار فرضی دنیا به نکبت آلوده است


و بوی نای فضا را کسی نمی‌فهمد



زمین سیاه به تن کرده در غم انسان


پیام سوگ و عزا را کسی نمی‌فهمد



جماعتی پی ابلیس نفس سرگردان


هبوط عزت ما را کسی نمی‌فهمد



میان آدمیانی چو طبل توخالی


سکوت حنجره‌ها را کسی نمی‌فهمد



1392/02/13

نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 01:53 توسط ندا نامدار | نظرات (2)


( استاد عزیزم « نوید جان » سپاسگزارم از اینکه در تک تک لحظات سرودن همراهم بودین )








« گاهی سکوت سایۀ فریادهای ماست »




دیگر برای بی‌کسی‌ام کس نمی‌شوی


از خاطرم برو که مقدّس نمی‌شوی



مرز میان ماندن و رفتن اشاره‌ای است


یک لحظه مکث، پاسخ هر استخاره‌ای است



تقدیر من که لنگر تردید پس کشید


دریای اعتماد تو را بی‌خطر ندید



گفتم تو را و عشق تو را در قفس کنم


یا شاخ و برگ خاطره ها را هرس کنم



این مزرعه برای تو یک شوره‌زار بود


احساس من مترسک در انتظار بود



وقتی که هست‌های تو از جنس سایه شد


بود و نبود من همه جنس گلایه شد



تنها جنازه‌ای ز پلنگت به جای ماند


افسون ماه باز دلی را به خون نشاند



حتّی خدا که روز ازل صاف و ساده بود


قول مرا به کرکس و کفتار داده بود



چون لاشه روی سطح تباهی شناورم


باید که حمد و سوره بخوانم به باورم:



« مردی در این زمانه که نامردپرور است


افسانه‌ای زبان به زبان، نامکرّر است »



دل‌خسته از زمینم و دردم نگفتنی است


بغضم درون آینه طرحی شکستنی است



دلگیرم از هبوط که میراث آدم است


امّید بسته‌ام به محمّد که خاتم است



موسی عصای معجزه‌اش را کجا گذاشت؟!
 

شاید درون مدفن انسان به جا گذاشت!



مصلوب بر تقابل اجبار و اختیار


نزدیک می‌شوم به رهایی از این دیار

.
.
.
.
.
.


گاهی سکوت سایۀ فریادهای ماست


سر تا به پا سکوتم و ... این کل ماجراست




1392/01/15
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 01:51 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« از پیله در بیا، آری به خود بیا »




دیرگاهی‌ست که در پیلۀ خود تنهایم


سر درون دل غمدیدۀ خود کرده


به دنبال خودم حیرانم




پی آن عهد نمادین الست


پی آن راز


کزو مانده‌ام اکنون به جهانی همه پست


پی اکسیر شفابخش که کرده‌ست مرا مست چنین، می‌گردم




در پس پردۀ پندار


دو صد راز


دو صد گفتۀ ناگفتۀ دمساز


دو صد جُرم


دو صد کردۀ ناکرده در این عمر


مرا در قفسی سرد


چه بی‌رحم رها می‌سازد




در دلم نیست کزین حبس برون آیم باز


همچو پروانه برون آمده از پیله


کنم ره آغاز


پی تقدیر دگر باره کنم من پرواز




در دلم نیست


ولی چارۀ این حصر


در این حبس


دگر « اجبار » است


شاه‌کلیدی که کند قفلِ قفس، باز، مرا


در راه است



بسته در این غل و زنجیر


دگر جایز نیست


ترس از گفتۀ توخالی آن بردۀ ناچیز


دگر نافذ نیست



خاستگاهم پی یک قدرت مطلق


پِی ایمانِ به حق


می‌گردد




آنچه از عمر مرا رفت در آغوش فنا


همچو دیباچۀ تقدیر


دگر بربندم



از پس پیله چو پروانه‌ای آزاد


برون آمده، در راه افق می‌گردم


کوله‌بارم پی یک راه دگر می‌بندم


کوله‌بارم پی یک راه دگر می‌بندم...



1391/7/5
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 01:50 توسط ندا نامدار | نظرات (0)




« سرودن از تو عاقبت مرا به دار می‌کشد »



غزل دوباره زاده شد، تو را «بهانه» نام کرد


قلم به حرف آمد و ادای احترام کرد



اگرچه متّهم شدم «سکوتم از رضایت است»


وکالت قلم نگر که رفع اتّهام کرد



قسم به رازداری‌ات که روزه‌دار بوده‌ام


نگاه صادقانه‌ات سکوت را حرام کرد



میان مروه و صفا اگرچه سعی کرده‌ام


خلوص کودکانه در تو جوششی مدام کرد



فؤاد و قلب و صدر را طواف کعبه کرده‌ام


چو قبله‌گاه تازه‌ای به خلوتم سلام کرد



سرودن از تو عاقبت مرا به دار می‌کشد


خیال ساده‌ای مرا اسیر این مرام کرد



سکوت هم رسالتی در امتداد گفتن است


قلم که سر به سجده شد، به حرمتت قیام کرد



1391/12/27

نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 00:00 توسط ندا نامدار | نظرات (2)



« دیگر برای از تو سرودن بهانه نیست »




دیگر برای از تو سرودن بهانه نیست


اکسیر روح در رگ جسم زمانه نیست



گفتی غزل به وسعت تنهایی من است


در من توان گفتن حتّی ترانه نیست



ناقوس بغض‌های من عمری‌ست بی‌صداست


پژواک هق‌هقم همه ورد شبانه نیست



فانوس بی‌فروغ دلم رو به مردن است


در کوره‌راه حادثه راهی به خانه نیست



این شوکران برای من از شهد خوش‌تر است


وقتی وداع آخر ما عاشقانه نیست



1391/11/26

نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1392ساعت | 00:00 توسط ندا نامدار | نظرات (0)



« مرا به نام بخوان، این سکوت دل‌گیر است »




مرا به نام بخوان، این سکوت دل‌گیر است


هوای بی تو نشستن بسی نفس‌گیر است



هزار مرتبه دورم، بخواهمت حتّی


ببین که فاصله اینجا اسیر تقدیر است



به انحصار کشید این زمانه احساسم


که انتشار حضورم به قفل و زنجیر است



زبانه می‌کشم ای دل ز تار و پود وجود


لهیب تب‌زده اینک نشان تطهیر است



طلسم آینه دیگر ز آه من بشکست


چو انعکاس حضورم به حال تکثیر است



مترسکان خیالی احاطه‌ام کردند


در این زمانه که « بودن » به کام تفسیر است



اسیر ثانیه‌هایم که پوچ می‌خواهند


مرا که جرعۀ جانم در اوج تبخیر است



مرا به نام بخوان، این حصار را بشکن


کنون که قصّۀ عمرم به دست تحریر است



ندای خفتۀ قلبم به عشق می‌خواند


مگو که «جام وجودم دوباره تسخیر است»



تمام فاصله‌ها پل میان ما بستند


چه‌قدر حوصله دارد زمان، ولی دیر است



1391/07/18

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:58 توسط ندا نامدار | نظرات (0)




« زمان مرگ نمادین ذات انسان است »



مرو به خواب که امشب ستاره‌باران است


سپهر دیدۀ مستم به گریه مهمان است



دلی که از غم ایّام غرق در خون شد


بسان جام شرابی به دست یاران است



دریغ و حسرت و افسوس در فضا پیچید


کنون تراکم دردم به شکل طوفان است



سکوت ممتد من کوه را پریشان کرد


طنین بغض غزل، انعکاس هجران است



کلید قفل سعادت شکسته شد دیگر


جهان برای حضورم حصار زندان است



مرو به خواب که امشب در این غمین‌آباد


زمان مرگ نمادین ذات انسان است



1391/11/15

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:58 توسط ندا نامدار | نظرات (0)



«فریاد سکوت»



در این سراچۀ عبث، هدف نوشتن است و بس


چو هر کلام بر زبان، طناب دار هست و بس



سمند سرکشم، ولی اسیر حبس واژه‌ها


کلام بر دهان من سکوت ساده بست و بس



سرشت مبهمی مرا به کوی آه می‌کشد


در این هوای دم‌به‌دم، نفس بهانه است و بس



پُرم ز حصر واژه‌ها، از این سکون بی‌صدا


تبربه‌دست شد قلم، سکوت دل شکست و بس



بسان جام پُرترک، لبالب از شکستنم


درون بغض بی‌کسی، شراب غم نشست و بس



چو دُور واپسین شدم، که مست راست بودنم


ندای زندگی کنون ز حبس تن برست و بس




1390/11/03


نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:52 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« تسلیم »



این بغض ناگهان، خود گو چه آیت است


دلشوره‌های شوم، دل را چه غایت است



بغضیم و اشک و آه، اما به راهِ دوست


این قصّه از ازل، تا بینهایت است



لبخندها به لب، اما دل آتش است


این وصلۀ تضاد، اوج عنایت است



دل غرقۀ سکوت، فریاد بر لب است


خاموش این‌چنین، خود یک حکایت است



پرواز واپسین، در راه مانده‌است


آغاز این هبوط، جای شکایت است



ما را چنین مخواه، ناراست‌تر ز راست


ما چلّۀ کمان، از تو هدایت است



1388/8/12
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:49 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

«وقت آن است کنون تا به خرابات شویم»




تا به کی گمشدۀ راه خرابات شویم


در ره دوست به لب وصل مناجات شویم



زاد ره نیست همین ظاهر عابد به خدا


بهتر آن است به دل طالب دعْوات شوبم



علم مکتب به کسان فاش شود آخر کار


آن سزد تا به درون عالم نیّات شویم



لاف طامات زدن سهل بُوَد راهرو را


شاید آن است ز دل عارف حالات شویم



ظلمت شب به چراغی بشود محو ولی


به بُوَد تابع دل، دافع ظلْمات شویم



هر کسی خود به غلط حکم کند بر دگران


ای خوش آن دم که بر قاضی قضّات شویم



دست تقدیر گهی نازل و گه رافع ماست


به که در درگه حق ارفع درْجات شویم



ما که خود تیره و تاریم ز هرکردۀ خویش


خوش بُوَد وصل بدان غافر خطْیات شویم



دست دنیا به دمی باز دهد قافیه را


پس زجان نادم آن قابل توبات شویم



تا به کی شکوه‌گری بر در رزّاق انام


باید از جان و روان شاکر نعْمات شویم



چونکه هر دم به درِ غیر رَوَد روی نیاز


پس چه سان خاک در سامع اصوات شویم



چون در این دیر کهن هادی مطلوب نبود


به که خواهندۀ آن مهدی سادات شویم



ما که هر دست تمنّا به جهان پس زده‌ایم


وقت آن است کنون تا به خرابات شویم





1386/7/28
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:48 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

( به خیالم نیمایی سروده‌بودم ولی دوستان تو انجمن به کلاسیک نزدیک دونستن، هرچند


در جهت اصلاحش براومدم اما مشکلات قافیه همچنان باقی است )



« سکوت اجباری »



دلم گرفت از این زمانۀ خالی


ز لحظه‌های مکرّر، سکوت اجباری



دلم گرفت از این حضور تکراری


از این وجود نمادین، تنفسّی جاری



از این تکرّر روزهای پیرارین


به لب رسید همین جان خسته‌ام، باری



سمند سرکش عمرم به تاخت می‌رود امّا


توان همسفری رفته از تن خاکی



دگر بهانۀ بودن گرفته شد از من


همین بس است برایم حضور اجباری



ز همرهان دروغین نصیب نتوان برد


جز این‌همه اندوه پوچ تکراری



در این سیاهه شبان نمور طولانی


در این فضای اسفناک سرد و پوشالی



کنار این‌همه تندیس خشک انسانی


حکایت از چه کنم تا که باورم داری



دلم گرفت از این لحظه‌های تکراری


از این حضور مکرّر، سکوت اجباری



1389/10/21
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:44 توسط ندا نامدار | نظرات (0)


« گل یا... »




دو مشتش رو به رویم بود


و چشمانم نگاه خیره‌اش را جست‌وجو می‌کرد


که تصمیم نهایی


 _ پاسخی در لایۀ ابهام _


 با من بود



گره بر مشت‌ها از پیش محکم‌تر...


و چین ابروان درهمش از پیش درهم‌تر...


و من در کندوکاوی سخت،


از او هم،


مصمم‌تر...




به فکر روزهای رفته افتادم


و سی سالی که از عمرم.......


هدر می‌رفت


یا........


می‌رفت





درون آینه.....


این مشت‌ها....


این دیدگان منتظر.....


تردید در پاسخ.....





طنین انعکاسم


در شکست بی‌صدای شیشه‌ای در لایۀ غلتان جیوه


وااااااااااااااااااااااااای


از آوای انسان‌گونۀ تندیس خاک‌آلود من


گویا رساتر بود



چو می‌خواند و صدا می‌کرد پی در پی


که:



گل یا پوچ؟!



 گل؟؟


یا


پوچ؟؟؟



1392/01/26

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:36 توسط ندا نامدار | نظرات (1)

«من در میان فلسفه‌های زمین گمم »



در جست‌وجوی منطق این زندگانی‌ام


بیگانه با تمامت دنیای واژگان


در پرتگاه مبهم ایمان و ارتداد


در مرز سایه روشن اجبار و اختیار


گمگشته در هویّت دنیای فانی‌ام




در حدّ فاصلی که میان دوگانگی‌ است


در طرح پرسشی که به پاسخ نمی‌رسد


در چالش مداومی محصور مانده‌ام:


  من چیستم؟


تبلور ذرّات خاک و آب؟!!


من کیستم؟


خلیفة‌اللّهی در این سراب؟!!


سرگشته در رسالت دنیایی خودم




طیّ طریق می‌کنم شاید به « او » رسم


« او » در « من » است


« من »


که به « خود » هم نمی‌رسم




در جمع کائنات که اضداد مطلقند


با شب‌چراغ کهنه به دنبال وحدتم


کتمان نمی‌کنم که به تاریکنای جهل


محبوسم و


قربانی فردیّت دیرینۀ خودم


تسلیم حیرتم...




در امتداد پهنۀ گستردۀ سؤال


در حجم پر تراکم ابهام هر جواب


از منظر قضاوت بی‌رحم همرهان


تصویر نامناسبی در بین مردمم


« من در میان فلسفه‌های زمین گمم »



1391/10/21

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:31 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« در استحاله‌ام »



در سایۀ سکوت خود در استحاله‌ام


در سایش مداوم این موج‌ واره‌ها


با جزر و مد به ورطۀ تحلیل می‌روم



در بطن دوزخی‌ترین ساعات عمر خویش


در شعله‌های سرکش دلشوره‌های شوم


هر لحظه می‌گدازم و تبخیر می‌شوم



در این سکون که قاتل روح دقایق است


حجمی است در نهایت ابهام بر دلم


ابعاد آن فراتر از حدّ توان من



لب‌ریز از شکستنم


خاموش و بی‌صدا


در زیر این فشار


با هر ترک به مسلخ تردید می‌روم



در زیر تازیانۀ بی‌رحم روزگار


در مرز زنده بودن و در مرز احتضار


مجهول مانده عاقبتم در شکنجه‌گاه


گاهی چو زندگانم و گاهی جنازه‌ وار


تشریح می‌شوم



در بستر زمان


با هر تلاطمی که به جان طعنه می‌زند


تحلیل می‌روم...


در هرم جان‌گداز شررهای بی‌امان


تبخیر می‌شوم...


گاهی چو مردگان


تشریح می‌شوم...


تسلیم این عذاب


در استحاله عاقبت تعدیل می‌شوم



1391/12/13

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:29 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« من بی‌هویتم »



بوی تعفن می‌دهد گنداب زندگی


در ورطۀ تباهی و مرگ همیشگی


هر ذرۀ وجود


مسموم از تنفس فرزند آدم است


اما به اشتباه


انگشت اتهام


رو سوی این و آن


هر کوچک و بزرگ در این دیر ماتم است



این لاشه‌های شوم


در مسلخ حیات


تندیس‌واره‌ای از جنس آدمند


آلوده جسمشان


روح سپیدشان


از قتل بی‌امان عدالت در عالم است



صلحی نه پیش رو است


کشتار و انتقام


نفرین و قتل عام


کفر و نفاق و دشمنی از حد گذشته است


انسان عصر ما


محصور نفس خویش


شیطان به تار و پود حضورش نشسته است



این بار این هبوط


راهی به ناکجاست


خود مرگ مطلق است



در واحۀ زمین


در بین این جماعت انسان آتشین


سوگند بر حقیقت یکتای اولین


فریاد می‌زنم:


« من بی‌هویتم »



1391/10/07

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:28 توسط ندا نامدار | نظرات (1)

« این یک فسانه نیست »



تابوت مرگ خویش


زین مرده‌زار شوم


تا وعده‌گاه مطلق آزاده زیستن


بر دوش می‌کشم



حرفم گریز نیست


دریاب درد زندۀ این هم‌صدای خویش


این‌جا غریو زندگی در مرز خفتن است



انسان‌نما بسی


در چارچوب ظاهر و در قاب نام خویش


درگیر بودن و


در چشم دیگران


خود را نمودن است


انسانیت ولی


در حصر بردگی


در حال احتضار


در کام مردن است



این‌جا نوید مرگ


آزاده بودن است


تاوان زندگی


خفت کشیدن است



این یک فسانه نیست


اینک برای من


تابوت مرکب است


کآن هم چه بیقرار


زین قتلگاه شوم


در حال رفتن است



حرفم گریز نیست


این‌جا تلاش هم


تکرار بردگی است


دردم نگفتنی است



تابوت می‌کشم


بر دوش‌های خویش


زین مرده‌زار شوم


تا دهر زندگان


تا بیکرانگی...




1391/08/06



نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:28 توسط ندا نامدار | نظرات (1)

« وداع »



تداعی می‌کنم آن روزهای با تو بودن را


که هر دم در تمام تار و پودم عشق می‌رویید و


تقدیم تو می‌کردم



تداعی می‌کنم اما...


چه اندوهی مرا در خویش می‌بلعد



من از عریانی روحم


به چشمان نه چندان پاک انسان‌ها


به محبس‌وارۀ آغوش پرمهرت روان بودم



تمام روزهایی را


که با هرم نفس‌های تو پیمودم


زبان را در پس افکار خود خاموش می‌خواندم


مبادا باورم را گونه‌ای دیگر بگرداند



ولی افسوس از آن دم


که بی‌رحمانه دل را زیر و رو کردی


به زندانی که هرگه مرگ می‌دیدم


چه نامردانه


من را


خاطراتم را


رها کردی...



چه ناهنگام در گرداب عادت غوطه‌ور گشتی


چه شد کان‌گونه از بیتوتۀ کوتاه بودن در کنار من


جدا گشتی؟!



چه شد آخر که خنجر در گلوی زندگی کردی


مرا هم با تمام نفرتت در مدفنی آغشتۀ حسرت فروکردی؟!



چه شد آخر نمی‌دانم!


که در یک چشم بر هم آمدن گویی


تبر بر جای‌جای ریشۀ ده‌سالۀ عشقم فرودآمد؟!



چه می‌گویم؟!


کدامین ریشۀ ده‌ساله را در چارچوپ باورم محصور می‌دارم


نمی‌دانم...



اگر با خود صداققت پیش رودارم


کلافی درهم و پوسیده را


در جایگاه ریشۀ مستحکمی


از شیرۀ جان آب می‌دادم


کلافی درهم و پوسیده را


از شیرۀ جان آب می‌دادم


سراب خفته در کنج نگاهم را


ز روی عمد


با اشک زلالم آب می‌دادم



چه بی‌رحمانه دل را زیر و رو کردی


تمام اعتقادم


باورم


ایمان و عشقم را


فنا کردی!


در این تابوت مرگ‌آور


مرا محکوم بودن در تباهی‌ها


رها کردی



چه آمد بر سر من؟


کس نمی‌داند


تو را هر لحظه در رنگی دگر دیدن


تو را بیگانه‌تر از خویشتن با خویش دیدن


چه‌ها آمد به من


در این تلون‌های هر روزت


نمی‌دانی!



چه می‌دانی چه ایامی به سر کردم


که چون تریاق مرگ‌آور


تو را از شیرۀ جانم جدا کردم



چه‌ها کردی نمی‌دانی!


که من هم آن زمان اندیشه‌ات را خاک می‌کردم


اگر در من قوایی بود


تمام خاطرات با تو بودن را


سوار باد می‌کردم


تو را هم خاک می‌کردم



چه شد آخر که این مأمن


برای هر دو تن گویی


به گوری مدفن رویا مبدل شد


دلیل این جدایی


ساده‌تر از آن‌چه می‌جستی


مهیا شد


مهیا شد



چه شد ما را؟!


نمی‌دانم...


از این سردرگمی دیگر


چه می‌جویم


چه می‌خوام


نمی‌دانم


نمی‌دانم...



1391/08/02

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:24 توسط ندا نامدار | نظرات (1)

« ابهام »



گفتم: نرو، بمان


گفتا: نمی‌شود...


گفتم: ز «می‌شود» تا این «نمی‌شود»


یک حرف فاصله است...


رفت و........


گذشت از من و.......


یک «نونِ» فاصله،


گم شد میان خیل حروفی که مبهم است...



1391/09/09

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:12 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« انسانم آرزوست »



در خیابانهای این شهر شلوغ


قار قار یک کلاغ خسته می‌آید به گوش


لنگ‌ لنگان می‌رود با کوله بار سخت و سنگینی به دوش


تا به دور از شهر و این نامردمان


تکه‌خاکی را بیابد دنج و آرام و خموش



می‌رود زین شهر تا شهری دگر


می‌شود زآن سرزمین سویی دگر


هر چه وادی بر سر راه آیدش


یک به یک می‌جوید امّا


از جهان و مردمان


دردا، دریغا، در دلش هیهات و افسوس آیدش



رخت می‌بندد امید از جان او


چون نم‍ی‌یابد زمین را


یک وجب زین خاک را حتّی


به دور از آتش شیطان و همراهان او



آدمی‌زادان تهی از آدمیّت


نقش انسان بودن خود را نمایان می‌کنند امّا


میان آدم این روزگار و جانشین خالق یکتا به روی خاک بودن


فرق بسیار است



کلاغ قصّۀ ما تیره‌پوش این حقیقت


سوگوار آدمیّت


در هوای پرکشیدن از زمین


این گور خاموش اصالت


تا سپهر بیکران ذات انسان است


کلاغ قصّۀ ما داغدار مرگ انسان است


کلاغ قصّۀ ما داغدار مرگ انسان است



1391/09/09

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:11 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

« بیداری ناهنگام »



در این تاریکی بی‌رحم پی در پی



بسان پُتک، دائم در سرم نجوای خاموشی فرود آید:



ندانستی که خوشبختی به زیر آفتاب ناجوانمردانۀ این دهر



همان آدم‌نمای برفی در حال تبخیر است



برای دختری سرگشته و تنها



که در رخت سپیدش در پی خوشبختی دیرینه می‌گردد



دریغا دیر دانستی...




1391/08/26

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت | 23:11 توسط ندا نامدار | نظرات (0)

  1    2    3  >>